تبليغاتX
... تا رهایی دانشجویان در بند
... تا رهایی دانشجویان در بند
احكام سنگين كميته انضباطي برای دبیر ، سخنگو و به تعداد كثيري از اعضاي انجمن اسلامي منتخب دانشجويان
امين نظري ( دبير انجمن اسلامي منتخب دانشجويان همدان و مجري برنامه گراميداشت روز دانشجو توسط دفتر تحكيم وحدت در دانشگاه تهران «دانشگاه، آخرین سنگر آزادی») ، سياوش حاتم ( سخنگوي انجمن اسلامي منتخب دانشجويان همدان) ، محمد صيادي و مهدي جمالوند (از اعضاي شوراي عمومي انجمن) بنا بر حكم كميته انضباطي به يك ترم تعليق از تحصيل محكوم شدند.

به گزارش خبرنامه بوعلي سينا ، علاوه بر اين چهار دانشجو ، ۶ دانشجوي ديگر دانشگاه بوعلي سينا به نام هاي   پوریا شریفیان (از اعضاي شوراي صنفي دانشگاه بوعلي سينا)،رضا جعفریان، ساسان منبری، سیروس محمدی، وهاب کریمی نژاد و فاطمه معصومی( اعضاي مجمع عمومي انجمن اسلامي منتخب دانشجويان همدان) به توبيخ كتبي و درج در پرونده محكوم شدند.

قابل ذكر است اجرايم اين دانشجويان شركت در مراسم روز دانشجو در دانشگاه تهران «دانشگاه آخرین سنگر آزادی» ، شركت در تجمعات خود جوش دانشجويي براي آزادي فرشاد دوستي پور دانشجوي دربند دانشگاه بوعلي سينا و مواردي چون توهين به نظام و اقدام براي براندازي بوده است.

منبع خبر : خبر نامه ی بو علی سینا

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:42 توسط هادی |
آسیب شناسی فعالیتهای سیاسی-دانشجویی (بخش دوم)

- فعالیت های سیاسی دانشجویی تا چه اندازه لازم است و تا چه اندازه مجاز است رنگ و بوی رادیکال به خود بگیرد؟

 

- حتی اگر ماهیت رادیکال فعالیتهای دانشگاهی را بپذیریم، آیا می توان این قاعده رادیکالیسم را استثناء ناپذیر دانست؟

 

این ها سوالاتی به ظاهر کلی هستند که جستجوی پاسخی بر آنها می تواند تبیین کننده بسیاری از مسایل عینی و جزیی گردد. بد نیست اشاره ای به یک پیش فرض کلی داشته باشیم :

با وجود اینکه جنبش دانشجویی ماهیتاً متفاوت از سایر جریان های سیاسی روبنایی جامعه است ، اما در نگاه کلی تر و در مقیاسی وسیع تر ، باید دانشجویان را نیز در زمره نخبگان جامعه طبقه بندی کرد . این قشر نخبه مورد فرض ، مشتمل بر روشنفکران ، نویسندگان ، فعالین با تحصیلات عالیه، سیاستمداران تندرو ، تکنوکرات ها ، اساتید دانشگاه و قسمت بزرگی از دانشجویان می شود .

نخبگان جامعه بویژه در جوامع توسعه نیافته و در حال توسعه ، در جایگاهی ممتاز قرار می گیرند ؛ در این جایگاه بیش از سایر اقشار جامعه از اینان انتظار می رود تا در مسایل مربوط به سیاست و در موقعیت های عینی سیاسی ، رویه ای مبتنی بر معیارهای دوراندیشانه پراتیک در پیش گیرند . از این دید ، این انتظار شامل حال دانشجویان نیز می گردد. از سوی دیگر همانطور که پیشتر نیز اشاره گردید فضای دانشگاه ها عملا این استعداد را در بین فعالین دانشجویی مهیا می سازد تا هر لحظه به سمت رادیکالیسم پیش روند . در واقع می توان این دو تعبیر متناقض را مؤید نوعی ماهیت پارادوکسیکال دانست که جریانات دانشجویی سنگینی آن را به دوش می کشند. در یک برآورد حداقلی می توان چنین نتیجه گیری کرد که اذعان به این ماهیت پارادوکسیکال ، لزوم حاکمیت رادیکالیسم بر اذهان فعالین دانشجویی را از حالت مطلق خارج می سازد .

ممکن است در شرایطی خاص ، قسمتی از روشنفکران جامعه که در رابطه ای تنگاتنگ با اهالی سیاست قرار دارند ، واکنشی قهرآمیز در پیش گیرند و در شرایط دیگر ترجیح دهند تا به مطالبات حداقلی بسنده کنند . در هر دو حالت پر بیراه نیست که دانشجویان  و اهالی مطبوعات  را در جایگاه مترجمان آرای این روشنفکران برای سطوح پایین تر جامعه در نظر بگیریم . این زنجیر را می توان منطقی ترین نوع تعامل نخبگان با بستر جامعه دانست که دانشجویان در آن نقش کلیدی ایفا می کنند؛ هر چند که این زنجیر نیز با آسیب ها و آفات جدی مواجه است . مهمترین این آفات ، حالتی است که در آن دانشجویان غرق در توهم نقش کلیدی خود ، (عمدتاً در شرایطی که روشنفکران عملکرد قهری را تجویز نمی کنند ) از تمکین از روشنفکران جامعه سرباز زنند و بخواهند خود به تنهایی هم در جایگاه نظریه پرداز و هم به عنوان مروج نظریات خود ، نقش آفرینی کنند ؛ در این این حالت ممکن است حتی برای توجیه واکنش خود در صدد یافتن متحدانی معدود از طبقه روشنفکران نیز برآیند ! در نگاه کلی می توان بروز چنین حالاتی را نتیجه تفوق نسبی خصلت رادیکال فعالیت های دانشجویی بر خاصیت دیگر (قرار گرفتن دانشجویان در صف وسیع نخبگان) در زمانی خاص ارزیابی کرد. هر چند این حالت به ندرت اتفاق می افتد، اما بروز چنین حالتی حتی در کوتاه مدت نیز می تواند نه تنها دانشگاه ها که حتی کل جامعه را نیز دستخوش اختلالات فاجعه آمیز گرداند. کما اینکه با اندکی اغماز می توان رفتارهای عجیب جریانات دانشجویی در پاییز سال پنجاه و هشت را در چنین مختصاتی توصیف کرد.

با این اوصاف می توان چنین گفت که هر چند خصلت رادیکال  فعالیت های دانشجویی، عموما اهرمی پیش برنده است، لیکن شدت یافتن این رادیکالیسم را نیز باید بالقوه مخاطره آمیز در نظر گرفت؛ خطری که می تواند موجب شود خط قرمز عقلانیت نیز مورد تجاوز قرار گیرد. کما اینکه در سالهای اخیر نیز در پاره ای از واکنش های فعالین دانشجویی، عملاً عقلانیت است که به زیر سوال برده شده و انگار نادیده گرفته شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:34 توسط هادی |
آسیب شناسی فعالیتهای سیاسی-دانشجویی (بخش نخست)

می 1968 به عنوان نقطه عطف اثرگذاری دانشجویان در اوضاع سیاسی در دنیا مورد توجه قرار گرفته است ؛ اعتراضات صنفی کلاسیکی که در این سال در فرانسه شروع شده بود در مدتی بسیار کوتاه به جنبش سیاسی عظیمی مبدل گشت که بدنه اصلی آن را دانشجویان چپگرای فرانسوی تشکیل می­داندند. این جنبش بسیار زود توانست به واسطه وارد نمودن شوک­های ناگهانی جامعه را دستخوش تحولات سریع گرداند؛ اما همین جنبش در ادامه با الهام گرفتن از شتاب فوق­العاده تحولات اجتماعی فرانسه – که خود ایجادکننده اولیه آن بود- تمایلاتی آنارشیستی از خود بروز داد؛ تمایلاتی که قاعدتا نمی توانست از عکس­العمل خوشایندی در سطح جامعه برخوردار شود و نهایتا همین واکنش ها بود که نتیجه­ای جز شکست حتی برای جبهه­ای آنچنان وسیع در پی نداشت

 

 

***

 

 چنانچه بپذیریم که ایران را باید در ردیف کشورهای توسعه نیافته طبقه بندی کرد ، بر پایه یک نتیجه گیری به ظاهر ساده می توانیم انتظار داشته باشیم تا بین دانشجویان و دانشگاهیان به عنوان مظاهر مترقی جامعه و عموم مردم تقابل نسبتا عمیق تری وجود داشته باشد . بنا بر مشاهدات تاریخی همچنین می توانیم بپذیریم که پاره ای از اوقات این شکاف حالت حادتری به خود گرفته و در مقابل در دوره هایی خاص ، این مرزبندی تحت تاثیر پدیده های تاریخی نسبتا محو گردیده است . با اندکی تعمق می توان اینگونه استنتاج کرد که هر گاه اکثریت جامعه – به هر دلیل - حاضر به تحمل تحولات سریع و تبعات آن بوده ، لاجرم دانشگاه و دانشجویان را نیز به عنوان یکی از سمبل های ایجادکننده چنین تحولاتی پذیرا شده است . طبیعتا در دید عموم عناصر جامعه – که البته از واقعیت نیز به دور نیست - به دانشگاه و دانشجویان به عنوان عناصری خواهان تحولات پایه ای سریع ، نگریسته می شود . به بیان ساده تر، در بینش عموم مردم از دانشجویان چنین انتظار می رود که در ایجاد تحولات سریع پیشگام باشند . این مساله در ظاهر نوعی رابطه علت و معلولی بین رونق گرفتن فعالیت های سیاسی دانشگاه ها و شتاب گرفتن تحولات پایه ای در مناسبات سیاسی ، اجتماعی سطح جامعه ، در ذهن متبادر می سازد

 

 از سوی دیگر می توان با نگاهی متفاوت به مناسبت فعالیتهای سیاسی دانشگاهی و تحولات سریع جامعه نگریست . واقعیت آنست که این نسبت بسیار پیچیده تر از آن است که در قالب یک رابطه ساده علت و معلولی قابل تعریف باشد . با مراجعه به تاریخچه فعالیتهای دانشجویان ایرانی این موضوع ملموس تر خواهد شد . به عنوان مثال حتی با پذیرفتن این فرض که دانشجویان  و در نگاه کلی تر دانشگاهیان از مهم ترین عوامل تاثیرگذار در پیدایش جریانات سریع السیر انقلاب ایران بوده اند ، باید اذعان نمود که در دوره پس از انقلاب 57  همین شتاب گرفتن تحولات جامعه بوده است که برای دانشجویان آرمانگرای وقت ، بستر مناسبی را فراهم نمود تا با خلق صحنه های تاریخی همچون اتفاقات آبانماه 58  به عنوان نیرویی اثرگذار توجه دوچندان کلیت جامعه را به خود معطوف دارند . همچنین پس از تحولات سال 76 که دانشگاه را می توان موتور محرکه آن دانست  باز دانشجویان بودند که خود تحت تاثیر سرعت تغییرات جامعه ، اشتهای سیری ناپذیر خود در شتاب بخشیدن به تحولات جامعه را در قالب اعتراضی دامنه دار در تیرماه سال 78 به نمایش گذاشتند

 

در مقابل این اثرات مستقیم و متقابل که به شکلی ملموس قابل درک است ، نمی توان از نظر دور داشت که کند شدن سیر تحولات جامعه نیز تا چه اندازه می تواند در فعالیت های دانشجویی خلل ایجاد نماید . ناگفته پیداست در دوره هایی که عموم مردم جامه  بنا بر سرخوردگی ناشی از سرکوب و یا ناامیدی حاصل از عدم کفایت مجاری اصلاح و تحول  از پذیرش شرایط نیروهای تحول طلب اجتناب می کنند ، خود به خود از رونق فعالیتهای سیاسی دانشجویی نیز کاسته شده و کم کم این فعالیت ها دچار رکود می گردند ؛ رکودی که به نظر می رسد در حال حاضر نیز گریبانگیر جریانات دانشجویی در دانشگاه های ایران شده است ؟؟؟

ادامه دارد

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:59 توسط هادی |
اندیشمندان سیاسی از رنسانس به این سو از آزدای تعریفهای بسیاری کرده اند از جمله آزادی را وجود شرایط و فرصتهائی دانسته اند که برای گسترش توانائیهای فرد اهمیت اساسی دارد بگذریم از اینکه در کشور ما از آن خبری نیست لااقل بگذارید سخن گفتن از آن را تجربه کنیم و بیاموزیم آنچه که از آزادی نمیدانیم . از آنجائیکه اکثر آزادیخواهان افرادی  خردمند هستند آزادی را شیوه ی زندگی همساز با قانون اخلاقی و خرد میدانند . اصولا اندیشه و عمل آزادیخواهانه روی دو زمینه تاکید می کند یکی بیزاری از قدرت خودسرانه و کوشش برای بوجود آوردن شکلهای دیگری از کار بست قدرت اجتماعی و دیگری بیان آزادانه ی عقاید شخصی . در طی سالها کوشش نظریه ها و سیاستهای آزادیخواهانه بر این بوده که این دو اصل را بر یکدیگر منطبق نمایند و در نهایت به این نتیجه رسیده اند که اصطلاح آزادیخواهی گرایش یا جهت فکری است که حاصل سه پیام مهم و کلی میباشد . ۱- ارزشمند شمردن بیان آزادانه ی عقاید فردی ۲- باور باینکه باز گوئی آزادانه ی عقاید برای فرد و جامعه سودمند است .۳- پشتیبانی از نهادهای اجتماعی و سیاستهائی که بیان آزادانه ی عقاید را ممکن می کنند .  در واقع اکثر کارشناسان را رای بر آن است که اگر افراد فرصت آنرا داشته باشند  با پرورش آزادانه ی توانمندیهای خود همچنین بازگوئی آزادانه ی عقاید خود موجبات رشد و کمال خود را فراهم آورند از این راه برای کل جامعه سودمند خواهند بود.ولی این در سایه ی حکومتی مبتنی بر قانون و متکی بر اصول عقلی امکان پذیر میباشد . در طی سالها پیشروان جنبش آزادیخواهی و طرفداران دموکراسی از گروه های بودند که در برابر اقتدار خودسرانه ی شاهان و رهبران مذهبی از حکومت عقل هواداری نموده اند و پیوسته آنرا تبلیغ کرده اند . با توجه به دگرگونی جوامع بشری از نظر تفکرات و اندیشه امروز اکثریت مردم در کشورهای توسعه نیافته و یا در حال توسعه باین باور دست یافته اند که تنها راه نجات از محرومیتهای اجتماعی.سیاسی و اقتصادی توجه به حقوق فردی انسانهاست . و در این رابطه ضمن دل بریدن از تعلقات و تعصبات و باورهاب خشک و بی اساس مذهبی باید از مجموعه ی روشها و سیاستهائی که هدفشان فراهم کردن آزادی هر چه بیشتر بر ای فرد است حمایت و جانبداری نمایند . تجربه تاریخی موید این مطلب است که نظامهای مذهبی با توجه به گرایشات ایدئولوژیکی نمی توانند از چنین عقایدی پیروی نمایند ضمن آنکه اکثر رهبران دینی بیش از آنکه شیفته خدمت باشند تشنه ی قدرتند . پس از پذیرفتن آزادی اجتماعی بهر شکل با آن امتناع می ورزند و نهایتا آن را سرکوب می کنند . در عصر جدید بدنبال اشاعه ی عقل باوری و گیتیانه شدن تفکرات آزادی خواهی انسانها پیوسته منشا قدرت و حاکمیت مورد پرسش افراد جامعه قرار گرفته وهمین پرسش استبداد مذهبی را که بر اصل الهی بودن حق حاکمیت پافشاری مینماید را بلرزه درآورده است . نشانه ی آن عکس العمل ها شتابانه حکومت اسلامی ایران در انجام بازداشت های و اعدام های اخیر ( دکتر زهرا و ...) است که حکایت از هراس حکومت دارد با توجه به تکیه ی این رژیم بر نظامیان بازهم از بپایان رسیدن زمان حاکمیت خود می هراسد . چرا ؟ روشن است امروز قوانین بین المللی معتقد است که هر فرد از هنگام تولد به همراه خود حقوقی را با خود به همراه میآورد که هیچ مرجع مذهبی و یا سیاسی تحت عنوان مشیت الهی قادر به نقض این حقوق در دراز مدت نمیباشد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:27 توسط هادی |
رهبران مذهبی ؟؟؟؟؟
بحث آزادیهای سیاسی و اجتماعی مدت بسیار زیادی نیست که در جوامع بشری مطرح شده است. تقریبا بعد از شروع و آغاز رنسانس و ریشه ی آن در گرگونیهای است که اندیشه ی اروپائیان در این چند قرن اخیر کرده و بطور کلی اندیشه ی مدرن اروپائی این بحث را طرح کرده است.پیش از آن در مباحث فلسفی چه در جهان اسلام و چه در مسیحیت بحث جبر و اختیار به عنوان رویاروئی اراده ی خداوند و اراده ی بشرو نسبت این دو با یکدیگر در ارتباط با مسئله ی خیر و شر مطرح بوده است.اما اندیشه ی جدید اروپائی به جای نسبت و رابطه ی انسان و خدا بیشتر به رابطه ی انسان با انسان در عرصه ی قوانین اجتماعی و مدنی می پردازد ضمن اینکه ارزش و جایگاه ویژه دین در زندگی خصوصی انسانها را مورد توجه قرار داده است.بطور کلی انسان امروزی در حیطه حیات اجتماعی خود همواره تلاش میکند تا از تجربیات تاریخی گذشته سود برده و آنرا چراغی فرا راه آینده خود قرار دهد.با توجه باین تعریف باید پذیرفت تصور اینکه با حذف دین از زندگی انسانها بصورتی سیستماتیک عقل و خرد جانشین آن خواهد گردید تصوری تقریبا غیر قابل دسترسی و دور از واقعیت است.دلیل آن همان تجربه تاریخیش است.همه میداند در اوایل قرن بیستم باتشکیل حکومت کمونیستی در شوروی و دین ستیزی آن حکومت و در واقع حذف دین از تفکرات و اندیشه های شهروندان نه تنها خرد و عقل جانشین آن نگردید بلکه لطمات فراوان وآسیبهای بسیار را متوجه ملت خود و دنیا گردانید که من در اینجا فصد هیچگونه تعریفی چه در نقد و چه در تائید آن ندارم.تنها نظرم رد تصور بدون قید و شرط جانشینی خرد بعد از حذف دین از جامعه است.با این مطلب میخواهم به هموطنان خود بگویم آنکس که نظام ولایت فقیه را به باد انتقاد میگیرد و آنرا با امپرتوری چنگیز خان در ایران مقایسه میکند حتما انسان دین گریز یا لامذهبی نباید باشد.از سوی دیگر هیچ دینی به خودی خود و صرفا تحت نام دین بودن قدرت این را نخواهد داشت که مرکز و منبع استبداد و تجاوز به حقوق دیگران واقع شود.تنها و تنها مبلغین و مدرسین هر دین یا مذهبی هستند که با راه اندازی دسته بندی ها و خط قرمزهای مناسب و منطبق بر منافع زمینی خود سعی بر ارائه ی اندیشه های دینی و مذهبی می نمایند و بصورتی کاملا سلطه گرانه پرستش خداوند و دینداری را نمایندگی میکنند.راهیابی دین در عرصه سیاست و حکومت نیز یکی از دست آوردهای این مبلغین دین میباشد که در قالب رهبران دینی و مذهبی شکل گیری میگردد.در قرون وسطا امپراتورهای عرب و ترک و مغول مسلمان بودند و امپراتوریهای فرانکها و ژرمنها مسیحی و دین مایه پیوستگی آنها بود این امپراتورها حامل اندیشه ی یک حکومت جهانی بودند که با ایدئولوژی دینی خود در ظاهر ماموریت آشتی دادن بشریت را داشتن ولی باطنا در پی گسترش محدوده زیر سلطه خود بودند.بدون آنکه هیچگونه شرایط نمایندگی بشر را دارا باشند و بهمین خاطر هرگز از ملت خود نخواستند که در امور سیاسی و اجتماعی شرکت نموده و اظهار نظر نمایند بلکه با استفاده از روحیه ی جنگاوری مردم دامنه ی قدرت سیاسی خویش را بسط دادند و به اقوام دیگر چیره شدندو سپس انگیزه های ایدئولوژیک را اغلب بصورت جهاد دینی به آن افزودند.متاسفانه هنوز بعد از گذشتن قرنها این سیستم در کشور اسلامی ایران  همچنان تداوم یافته و رهبران مذهبی تشیع خود را بدون هیچ شک و شبهه ای مالک الرقاب ملت ایران دانسته و به عنوان قدرتی بیرون از حوزه ملی کشور مردم این سرزمین را به زور وادار به فرمانبرداری از خود کرده و منابع اقتصادی ومالی و انسانی آنرا بسود خود چپاول میکنند.چنین نظامی تنها بر اثر چیرگی یک اقلیت محدود بر ملت تشکیل گردیده و وحدت آن فقط با قدرت نظامی و زور قابل تامین و اجراست.البته خود نیز معتقدند که در اسلام همیشه اکثریت با اهل باطل بوده و اقلیت با اهل حق.به معنی دیگر اسلام و مذهب تشیع  مذهبی انحصاری و تنها در حیطه اندیشه های واپسگرایانه و دگماتیک این جماعت قابل تفسیر است.این در حالیست که تقریبا ۹۷٪ ملت ایران پیرو اسلام میباشند و خود را مسلمان میخوانند.چگونه میتوان گفت که اگر خداوند صاحب و مالک جهان هستی است  مبلغین دینی نیز باید مطیع اوامر او باشند نه فرمانبر اندیشه های سلطه گرانه ی خود.البته نا گفته نماند که این روش تفکر مختص رهبران مذهبی تشیع نیست در سراسر تاریخ بشر هر کجا رهبران مذهبی و دینی در امور مردم دخالت نموده اند ابتدا در جهت منافع خود بوده بگذرید از استثنات که همیشه وجود داشته اما نتوانستند ابراز وجود نمایند.این یک روند کلی در نحوی تفکرات رهبران دینی و مذهبی دنیاست.افرادی که همواره القا کنندگان نظرات.عقاید و تفاسیر خود و مناسب خود از ادیان برای پیروان میباشند و در این زمینه هر گونه تعدی و ستمی را برعلیه عامه مردم از سوی خداوند و نعمتی برای او تعبیر نموده اند.امروز مبارزه و مخالفت ملت ایران نه با دین و نه با اسلام و نه با خداوند است.در صف اول دشمنان این مرز و بوم رهبران تشیع بنیادگرا و تمامیت خواه و هوادارن ظاهری و باطنی آنانند که قرنهاست در تلاش پایمال نمودن ملیت ایرانی و تبدیل آن به یک امت اسلامی مصرا کوشیده اند.در این میان رهبران مذهبی واقعی نه دلالان حکومت ولایت فقیه واقعا رسالتی عظیم را بر دوش دارند اگر در چنین زمانه ی دین ستیزی نتوانند به رسالت خود عمل نمایند بی شک در ردیف دوستداران خداوند چگونه میتوانند جا داشته باشند؟ 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:1 توسط هادی |